مدرسه خود را امسال چگونه به پایان رساندید؟!

میدونستید من ابادم داریم؟! پا سفره سحر بودم دیدم عه! من اباد!

میدونستید من ابادم داریم؟! پا سفره سحر بودم دیدم عه! من اباد!

حقیقتا...خیلی وقته از روی تولدم گذشته حداقل برا خودم(نه واقعاگذشته؛) تولد من ۸ بود_)
خب! ببینید من کلا ویدیو گرفتم و همه چیزو تو اون تعریف کردم که خودش نیم ساعت شد. پس دیه مطمئن باشید چقدر قرارع زر بزنم:∆
خب بریم از اولش! یعنی ساعت 00:00
من قبلش با اون تو تماس بودیم اینا و تا فردا شد و دو صفر شد اون بهم تبریک گفتوو! خلاصه برام یه کارت پستال دیجتالی فرستاد! که خیلیی بامزه بود:» و یجورتیب اون کارت پستاله خیلی خیلی با احساسات واقعب نوشته شده بود.. اصلا اشکام.
خلاصه تو همون ساعت اول تولدم شد بهترین برام!
بعدش یکی از رفقا به نام الیوشا یه ارتی از پرسونام زد...که عالی بود:) عاشقش شدمم. اینجا یه ریز هم اضافه کنم که دختر داییم برام یه ویدیو ساختت.
بعد اون رفت تو چنلشو و گروه بچه های تل گفت که. خلاصه یه دوستای مثل تیتی هاروکو یاسا میامو و الکس بهم تبریک گفتن
پی نوشت۱: یه سری بچه ها مثل ریما و میوکی اینا بعدا بهم تبریک گفتن و ریما و میوکی با اینکه اونقدر صمیمی نیستیم بهم کادو دادن:) و این واقعا باعث خوشحالیه ارتای اونا به تریب این و اینه.
اینم بگم که دو روز قبل تولد من یعنی دوشنبه و سهشنبه تعطیل بود ولی چهارشنبه نه:) و من روز تولدم ارائه پروژه شیمی و فارسی داشتیم که معلش سگی میرسه:∆ ولی خب من اونقدر فشار نخوردم! گفتم باو شل کن! روز تولده نرین بهش
خلاصه شبش رو گرفتم خوابیدم!
صبح بیدار شدم دیدم هائل (هائل، ارای اینا همشون یه نفرن که میشن اون. اوکی؟) بهم گفته بود یه آرتی از داریا و ایسو میزنه...و کشیده بودتش:) و من انقدر از گاد بودن این ارت نمتونم بگم که. واقعا. یعنی شما اصلاً میتونید اینو پیشرفت ندونید؟
صبح اینو دیدم بعدش مثلا پر انرژی شاد آماده شدمو پاشدم رفتم مدر-
وقتی رسیدم تو مدرسه- من یه اخلاق باحالی دارم. که متاسفانه میرم یهو زارت میگم تولدم مبارک صب نمیکنم بقیه بهم بگن- (البته دوستام از قبل میدونستن) مثلا رفتم زدم به لپ یکی از دوستام و گفتم:عابدیی! تولدم مبارک-
خلاصه... شیمی بیست بهمون داد! و فارسیم گولش زدیم نپرسید!
و زنگ تفریح اخر. با بچه رفتیم نشستیم خلاصه بچه ها برایم یه تولد کوچولو گرفتن(ما کلا اگه بتونیم تو مدرسه تولد میگیریم!) و خب دوتا از بچه ها بهم کادو دادن:) و اینا اولین کادو های حضوری بود:»
پی نوشت۲: یکی از دوستا که تو مدرسه باهاش اوکی ام خیلی بیچاره میخاست بهم کادو بده و خیلی ذوق داشت اما...همش کاراش بهم خورد و بعدا اینو بهم هدیه داد! باید بزنمش رو دیوار اتاقم!
و مدرسه ام به خوبی و خوشی تموم شد اون روز. و من تو سرویس دعا دعا میکردم یه چیزی. بستم رسیده باشه:)
بسته چی بود؟ عام خب... هائل برام از شهرشون یه چیزی پست کرده بود و اره بیشترین کادویی که ذوقش رو داشتم. و.. خب من خدا خدا میکردم و روزای قبلش بیاد اما نیومد. پس دعا میکردم حداقل امروز بیاد...اما خب وقتی رفتم خونه دیدم نه خبری نیست:∆ و اره نیومده بود. و خب من میگفتم پست همیشه صبح میاد و برای همین گفتم فردا که پنج شنبه اس احتمالش بالاتره!
غمم شده بود که دیدم مامانم شعله زرد پخته(گفته بودم شعله زرد دوست دارم) و خب بعد نشستم خوردم و بعدش نوبت ویدیو کال با هائل بود.
منو اون کلا خب اینطوری هستیم که مثلا تو روزای خاص هم سعی میکنیم ما هم خاص باشیم! مثلا پوشیدن لباس های متفاوت و خب..من هزاران نوع لباس پوشیدم اما..برای واقعی هیچ کدوم به دلم ننشست.
خیلی جالبه من روزای دیه هر لباسی بپوشم بهم میادا(خود تعریفی نباشه) بعد اون روز . تهش با یه تیشرت و شلوار کارو تموم کردم.
خلاصه ویدیو کال رو زدیم و خیلی راجب چیزای متفاوتی حرف زدیم. تا تا اینکه زنگ خونمون خورد و بچه ها... پست بود:) خیلی خوشگل. بهترین وقت رو انتخاب کرده بود تا بسته بده دستم
و وقتی اومدم بسته رو گذاشتم دوتامون اینطوری بودیم که: حاجی پشمام:)
لاصه بسته رو اول از بین اون کارتون بیرونش در آوردم تو ویدیو کال. تا رسیدم به جعبه اصلی که اره همه چیزی که هائل برام فرستاده بود اون بود که شامله.
خود جعبه ، نامه ها ، نقاشی ها و یدونه ماژیک، این برچسب های کیوت و یه سری لوازم ، این ماگ ، این مجسمه(این مجسمه یجورایی پرسونا شه و خودش ساخته) یدونه هدیه از سمت مامانش ، و این گردنبند و حلقه !
و خب باید بگم اینا ارزشمد ترین کادوهایی بود که تو عمرا گرفتم:)) خوشحالی زیاد*
و خب منم برای اون این ویدیو رو ساختم :
و خلاصه ویدیو کال تا خود خود اخر شب ادامه داشت و روز تولدم بازم با تبریک اون به پایان رسید.
روز جمعه یعنی دو روز بعد تولدم دختر خالم با خاله هام و خب خواهرم اومدن خونمون و جدا از تبریکای پیامی باهم یه جشن ساده گرفتیم! که اونم باید یکم خیلی خوش گذشت و از دختر خالم که مغز اصلی این برنامه بود... واقعااا تشکر میکنم.
و خب بعد رفتیم باهم عکس و ویدیو گرفتیم و خلاصه که اون روز هم باید بگم عالی بود واقعا!
یبار دیه از تمام کسایی که کوچک ترین تبریکی بهم گفته اما یادم رفته تشکر میکنم و میگم که قلبمید! این تولد بهترین تولدی بود که تو عمرا داشتم و خب چپتر ۱۶ با تموم اتفاقات عجیبش تموم شد و الان میخایم چپتر ۱۷ رو نقاشی کنیم!
تو این لحظه من الان انقدر سالمه!

از همین تریبیون علام میکنم که! سلام حالتون چطوره. امیدوا- بیخیال! تو یه این چند روز که نبودم درکل یه موضوع مشترک بین همشون بود.
اسکویید گیم
اسکویید گیم اینطرف اسکوید گیم اونطرف اسکوید گیم همه ج- جونم براتون بگه که کل مدرسه منو دوستام شده این. در حدی که بچه هایی که حتی فصل یک رو هم ندیدن رو درگیر کردیم:∆ طوری که...
بند کفش هامونو بستیم و سعی کردیم ادای بازی های دومش رو در بیاریم. تو راه رفتن هماهنگم افتضاح بودی- چه برسه بقیه اش ولی همچنان حسی که داشتیم:∆
خلاصه روزای بامزه ای بودن:« عا راستی ادامه براتون گاگالیلی اوردم-

امروز روز تخصصی بود
معلم قرار بود امتحان بگیره که بعد به دلایلی انداخت دو هفته بعد و گفت که همه مطالب رو باهم میگیره . میدونم به نظر بد میاد اما گفت که پروژه مانند میگیره و این عالیه.احساس میکنم این بخاطر قدم برادر دوستمه که امروز به دنیا اومده بود :>
کل روز رو مشغول درست کردن سایت صفحه وب بودیم . اره من و هم گروهیم برخلاف بقیه که کافه و رستوران خارجی بودن سایت یه رستوران سنتی رو درست کردیمو اسمشو گذاشتیم خان بابا و بعدشم یه اهنگ مشت داشی روش گذاشتیم
سایت سازی و درکل وب واقعا خیلی باحاله .
حالا ام میتونم قالب وبلاگو تغییر بدم چون این قالب بنظرم خیلی تکراریه- خوبیش اینکه حداقل خودم میتونم از کداش سر در بیارم.احتمالا شب یا فردا بشینم پاش! البته یادم باشه اولیتم درس خونده (واقعا نخونم خودمو میکشم!)
دلم میخواد یه مانهوا یا انیمه یا حتی فیلم میخاد اما نمدونم چی..