I was very happy on my birthday. I don't know, maybe it's stupid! Maybe I'm making it too important to myself, and that day is just a normal day!

But... I wanna be happy for it. Yep, I know it's not a special day. I know it's not important.

I just tried not to look so stupid and depressed, unlike my peers (my classmates).

So... why? Why did I have to hear his talk? Why did he have to say that!? When I thought everything was okay between us. Just love him, don't trust him.

When the world was ending....!

This is a personal post. Refrain from approaching it

# ادامه نوشته

چی بگم والا.

درد ، سرما ، بدردنخور سر یه اتفاق ریز و از همه بدتر تیکه شنیدن همه و همه فقط در ساعت ۷ صبح. تازه یادم رفت شب باید بریم مهمونی. 😂

اتفاقات عالی می افتد..چی بگم والا ایشالا که خیریه

Yep 404 is 405 now~

امروز که نه ولی دو روز پیش اینجا یساله شد-بسی افتخار که تا الان پاکش نکردم. خوبه خوبه قراره همینطورم بمونه چون رو مخم نیست!

اینجا وایب خوبی بهم میده برخلاف همه دیلی هام توی تل- که خبری دیگه ازشون نی. البته که خیلی ساده اس و این ساده بودنش هم رو مخمه هم دوت داشتنی عه . انی وی

° happy happy happy ~°

مردم فکر میکنن سر رفتن حوصله یه حسه ولی نه . یه بیماریه حداقل برا من

اخ اخ. (هفته اول کار آموزی)

سلام به همگی. این پیام رو الانی می‌خونید که بنده در برابر باد کولر در روز اول هفته دوم کارآموزی هستم-

هفته اول خیلیی طول کشید تا رد بشه ولی مشکل اینه که هرکاری تو این مغازه بود رو من تو همون هفته اول انجام دادم- که باعث میشه واثعا بیکار باشم. مثلا من از شنبه تا چهارشنبه کارای مختلف انجام دادم اما پنجشنبه ~

خلاصه اتفاقات خاصیم نیفتاده صرفا نمدونم چرا دارم تعریف میکنم. فقط بعضی وقتا خیلی بی دقتی میکنم. فلاش جا گذاشتم. گوشیمو جا گذاشتم. خیلی چیزا رو حواسم نیست-

ولی خب بعدم تونستم درس خوندنو شروع کنم و تست زدم یبار و این خوبه- حالا ببینبم چی میشه. عا راستیی اینو ساختم ببینیم باهم!

شاید زیاد خوب به نظر نیاد دوستش دارم. اون روز که گوشیمو جا گذاشتم اینو بافتم تو یه روز. من اغلب از بافتنی خوشم نمیاد ولی اینجور چیزا رو دوست.

یه ماه یبار اعتراف شدن بهش پز نیست , سبک زندگیشه~!

ادامه نوشت: بابا بسته منم خسته شدم ای بابا.

بعدا نوشت: اینو تو چنل ارو دیدم و اینطوری بودم که من:

آنچه گذشت به تمامی ورژن ها.

اولین باری که چنل زدم... یادمه. اسمش ″چی باید صدات کنم!؟-″ بود

از اوسیام داخلش میزاشتم ولی بیشتر چنل بود تا دیلی. توجهم رو این بود که چی بزارم مردم خوششون بیاد.اون واقعا بامزه بود ولی پاکش کردم‌.

این بین رو یادم نبست... اما حدود یسال و چند ماه پیش یکی زدم. اسمش اول ″چایی نبات″ زدم. اونجا خیلی راحت بود. حس خیلی خوبی داشت. اولش تنها بودم. برا خودم حرف میزدم و بهترین حس رو داشتم.

کم کم با دوستام در میون گذاشتمش ، و بعد بقیه اومدن. و خب...من ادمینشون کردم و خیلی جالب بود ؛ واقعا میگم جوری که بچه ها اونجا انقدر راحت باهم حرف میزدن با اینکه همو نمشناختن بعضی وقتا زیاد از حد جالب بود.

اسمش به مرور به ″دکه اهدای صدف″ ، ″ایستگاه صلواتی وانگ یی″ و در آخرین بار به ″very″ تغییر پیدا کرد.

اون دوره که اسمش ″very″ بود دیگه دوستش نداشتم. و به دلایل دیگه ای کلا پاکش کردم.

از وقتی دلم نسبت به ″very″ سرد شده بود ، وبلاگم رو زده بودم و اونجا خیلی حس باحالی داشت. و بعد پاک کردن ″very″ بیشتر از وبلاگم خوشم اومد.

هدفم از رفتن به بلاگفا این بود که همه چیز برام ذخیره بشه چون که میدونستم مرور خاطرات واقعا برام لذت بخشه!

ولی خب نوشتن داخلش یکم دردسر داشت اینا کم پیدام میشد اونجا

اسم وبلاگم اول "ODUN″ و بعدا به ″SOBA″ تغییر پیدا کرد. اما خب بعدا با تغییر تمش اسمش تا الان ″error 404" عه .

تو این بین باز یادمه یه سری چنلا تو تل داشتم...ولی مهم ترینشون بنظرم ″IDK″ بود. خیلی وایب ارومی و ملایمی داشت. اما نمدونم مشکل چی بود. نمخام بگم وای نه . وای وایب بد تلگرام نه فقط ...!

نمشد اونجا راحت بود. حتی پاکش کردم و قبل این اتفاقا یکی به نام ″jk″ زدم اما از اون بیشتر بدم میاد‌ و صرفا نمدونم چرا پاکش نکردم و انداختمش بایگانی.

بعد اینا بازم رفتم سراغ وبلاگم. "error 404" همیشه اینطوری بود مه چیز های خاص و خیلی بزرگ رو داخلش مینوشتم. اما شروع کردم به خودمونی رفتار کردن باهاش و اونم با من خودمونی شد. البته خب اون موقع دیه بچه ها رفته بودن ومن تو بلاگفا تنها بودم ولی خب بازم دوستش داشتم و دارم.

ولی خب بعد به وجود اومدن این قضایا و به هم ریختن نتا دیگه بلاگفا بالا نیومد. لعنت بهش خیلی رو مخ عه.

و خب تا اون موقع که من تصمیم گرفتم باز دیلی بزنم- از بقیه اپای ایرانی زیاد خوشم نمیاد ولی سروش باحاله بنظرم دیزاینی

با اینکه ادمو میترسونه یا با بالا رفتن کاربراش سرور هاش ریدن ولی بازم گزینه بهتری بود.

پس

ساختم و اسمشو گذاشتم ″ستاره روزتاب-!″. البته "ستاره روزتاب″ زیاد دووم نیاورد اما وایب خوبی بهم میداد بنابراین پاکش نکردم. هنوز دارمش.(عکس پروف اونجاست!)

خلاصه که خیلی خوشحالم که برگشتم به بلاگفا!:) دلم برا بچم‌ تنگ شده بود.

تابستون ملت استارت خورد اونقت ما یه هفته دیه باید جمع کنیم یه ماه بریم کاراموزی^^

بلاگفا خیلی جالبه...!-~

چرا بلاگفا انقدر جالبه؟

خب زیاد به اینجا سر نمیزنم اما میدونید همه چیز برا من از بلاگفا حدود ۵ - ۶ سال پیش شروع شد. اون موقع که سگی سونیک فن بودم . بچه ها اون زمان داستان و فن فیک از سونیک مینوشتن و اره من تو بلاگفا میخوندمشون

منم وبلاگ خودمو زدم ولی خب الان پاکش کردم. بعد رفتم بینشون و بعد باهاشون دوست شدم...و خیلی وقتا رو باهم کذروندیمه.هائل میامو الکس و خیلی دوستای دیگه که الان از هم جداییم اونجا اشنا شدیم‌ .

اول تو واتساپ بودیم...تو واتساپ دوران خیلی بچه سال گونه ایو گذروندم. ولی خب اونم خوشای خودشو داشت.بعدش واتساپ فیلتر شد و ما کلی اپ ایرانی گذروندیم. مثل روبیکا سروش و اره. بیشتر تو سروش بودیم تا اینکه من تلگرام رو نصب کردم. و الان یه چند سالی هست تو تلگرامیم و کلی اتفاق افتاده.

ولی جالبه.

اینکه شروع همه جیز از بلاگفا بوده و من از هرچیزی که تا الان پیش اومده راضیم. بخصوص بخش دل گرم کنش اینکه الان اون باهامه~

تغییر شخصیت به روایت تصویر! + این مانهوا مورد علاقه ترینمه:)

حاجی تغییر شخصیتی من خیلی بامزه اس! عاشقشم!

تا چند سال پیش تز دخترا بدم میومد و همش به اناتومیشون گیر میدادم و میگفتم: نه فلان نه بیسار! بعد الان

زن ستیز نبودم خدایی!! ولی شما باور کنید به زور کاراکتر دختر داشتم. اصلا میخواستم کاکتری که دختره ام پسر کنم همش-

هائل از وضعیتم یه میم ساخته بود:

این لعنتی خیلی منه الان و منه قبلیه!! خدایا! عا راستی رو عکس کلیک کنید تا انمیشنی راجب همین موضوع ببینید!

اینو هائل ساخته-اون دوتا اولیا منم- اولی منه الان دومی من قدیم! اون دوتا ام که بعدا میان هائل قدیم و هائل جدیدان😭

# ادامه نوشته

مدرسه خود را امسال چگونه به پایان رساندید؟!

میدونستید من ابادم داریم؟! پا سفره سحر بودم دیدم عه! من اباد!

# ادامه نوشته

me as....

یه چالشی چند وقت پیش با هائل رفتیم ولی اینجا نزاشتم! شمام دوست دارید برید حتما:^

اها! راستی بع شما نگفتم....HBT to me با تاخیر چند هفته!

حقیقتا...خیلی وقته از روی تولدم گذشته حداقل برا خودم(نه واقعاگذشته؛) تولد من ۸ بود_)

خب! ببینید من کلا ویدیو گرفتم و همه چیزو تو اون تعریف کردم که خودش نیم ساعت شد. پس دیه مطمئن باشید چقدر قرارع زر بزنم:∆


خب بریم از اولش! یعنی ساعت 00:00

من قبلش با اون تو تماس بودیم اینا و تا فردا شد و دو صفر شد اون بهم تبریک گفتوو! خلاصه برام یه کارت پستال دیجتالی فرستاد! که خیلیی بامزه بود:» و یجورتیب اون کارت پستاله خیلی خیلی با احساسات واقعب نوشته شده بود.. اصلا اشکام.

خلاصه تو همون ساعت اول تولدم شد بهترین برام!

بعدش یکی از رفقا به نام الیوشا یه ارتی از پرسونام زد...که عالی بود:) عاشقش شدمم. اینجا یه ریز هم اضافه کنم که دختر داییم برام یه ویدیو ساختت.

بعد اون رفت تو چنلشو و گروه بچه های تل گفت که. خلاصه یه دوستای مثل تیتی هاروکو یاسا میامو و الکس بهم تبریک گفتن

پی نوشت۱: یه سری بچه ها مثل ریما و میوکی اینا بعدا بهم تبریک گفتن و ریما و میوکی با اینکه اونقدر صمیمی نیستیم بهم کادو دادن:) و این واقعا باعث خوشحالیه ارتای اونا به تریب این و اینه.

اینم بگم که دو روز قبل تولد من یعنی دوشنبه و سه‌شنبه تعطیل بود ولی چهارشنبه نه:) و من روز تولدم ارائه پروژه شیمی و فارسی داشتیم که معلش سگی میرسه:∆ ولی خب من اونقدر فشار نخوردم! گفتم باو شل کن! روز تولده نرین بهش

خلاصه شبش رو گرفتم خوابیدم!


صبح بیدار شدم دیدم هائل (هائل، ارای اینا همشون یه نفرن که میشن اون. اوکی؟) بهم گفته بود یه آرتی از داریا و ایسو میزنه...و کشیده بودتش:) و من انقدر از گاد بودن این ارت نمتونم بگم که. واقعا. یعنی شما اصلاً میتونید اینو پیشرفت ندونید؟

صبح اینو دیدم بعدش مثلا پر انرژی شاد آماده شدمو پاشدم رفتم مدر-

وقتی رسیدم تو مدرسه- من یه اخلاق باحالی دارم. که متاسفانه میرم یهو زارت میگم تولدم مبارک صب نمیکنم بقیه بهم بگن- (البته دوستام از قبل میدونستن) مثلا رفتم زدم به لپ یکی از دوستام و گفتم:عابدیی! تولدم مبارک-

خلاصه... شیمی بیست بهمون داد! و فارسیم گولش زدیم نپرسید!

و زنگ تفریح اخر. با بچه رفتیم نشستیم خلاصه بچه ها برایم یه تولد کوچولو گرفتن(ما کلا اگه بتونیم تو مدرسه تولد میگیریم!) و خب دوتا‌ از بچه ها بهم کادو دادن:) و اینا اولین کادو های حضوری بود:»

پی نوشت۲: یکی از دوستا که تو مدرسه باهاش اوکی ام خیلی بیچاره میخاست بهم کادو بده و خیلی ذوق داشت اما...همش کاراش بهم خورد و بعدا اینو بهم هدیه داد! باید بزنمش رو دیوار اتاقم!

و مدرسه ام به خوبی و خوشی تموم شد اون روز. و من تو سرویس دعا دعا میکردم یه چیزی. بستم رسیده باشه:)


بسته چی بود؟ عام خب... هائل برام از شهرشون یه چیزی پست کرده بود و اره بیشترین کادویی که ذوقش رو داشتم. و.. خب من خدا خدا میکردم و روزای قبلش بیاد اما‌ نیومد. پس دعا میکردم حداقل امروز بیاد...اما خب وقتی رفتم خونه دیدم نه خبری نیست:∆ و اره نیومده بود. و خب من می‌گفتم پست همیشه صبح میاد و برای همین گفتم فردا که پنج شنبه اس احتمالش بالاتره!

غمم شده بود که دیدم مامانم شعله زرد پخته(گفته بودم شعله زرد دوست دارم) و خب بعد نشستم خوردم و بعدش نوبت ویدیو کال با هائل بود.

منو اون کلا خب اینطوری هستیم که مثلا تو روزای خاص هم سعی میکنیم ما هم خاص باشیم! مثلا پوشیدن لباس های متفاوت و خب..من هزاران نوع لباس پوشیدم اما‌..برای واقعی هیچ کدوم به دلم ننشست.

خیلی جالبه من روزای دیه هر لباسی بپوشم بهم میادا(خود تعریفی نباشه) بعد اون روز . تهش با یه تیشرت و شلوار کارو تموم کردم.

خلاصه ویدیو کال رو زدیم و خیلی راجب چیزای متفاوتی حرف زدیم. تا تا اینکه زنگ خونمون خورد و بچه ها... پست بود:) خیلی خوشگل. بهترین وقت رو انتخاب کرده بود تا بسته بده دستم

و وقتی اومدم بسته رو گذاشتم دوتامون اینطوری بودیم که: حاجی پشمام:)

لاصه بسته رو اول از بین اون کارتون بیرونش در آوردم تو ویدیو کال. تا رسیدم به جعبه اصلی که اره همه چیزی که هائل برام فرستاده بود اون بود که شامله.

خود جعبه ، نامه ها ، نقاشی ها و یدونه ماژیک، این برچسب های کیوت و یه سری لوازم ، این ماگ ، این مجسمه(این مجسمه یجورایی پرسونا شه و خودش ساخته) یدونه هدیه از سمت مامانش ، و این گردنبند و حلقه !

و خب باید بگم اینا ارزشمد ترین کادوهایی بود که تو عمرا گرفتم:)) خوشحالی زیاد*

و خب منم برای اون این ویدیو رو ساختم :

و خلاصه ویدیو کال تا خود خود اخر شب ادامه داشت و روز تولدم بازم با تبریک اون به پایان رسید.


روز جمعه یعنی دو روز بعد تولدم دختر خالم با خاله هام و خب خواهرم اومدن خونمون و جدا از تبریکای پیامی باهم یه جشن ساده گرفتیم! که اونم باید یکم خیلی خوش گذشت و از دختر خالم که مغز اصلی این برنامه بود... واقعااا تشکر میکنم.

و خب بعد رفتیم باهم عکس و ویدیو گرفتیم و خلاصه که اون روز هم باید بگم عالی بود واقعا!


یبار دیه از تمام کسایی که کوچک ترین تبریکی بهم گفته اما یادم رفته تشکر میکنم و میگم که قلبمید! این تولد بهترین تولدی بود که تو عمرا داشتم و خب چپتر ۱۶ با تموم اتفاقات عجیبش تموم شد و الان میخایم چپتر ۱۷ رو نقاشی کنیم!

تو این لحظه من الان انقدر سالمه!

 happy my (Maybe our) day!~

_ تو خیلی عجیبی..!

_ ... جدی ؟ اینطور به نظر میرسه؟...ممنون!!

(پ.ن: واقعا همینه. وقتی یکی بهم میگه عجیب یا متفاوت خیلی حس خوبی میده! یه وایب رنگی بودن بین همه خاکستریا:∆ )

# ادامه نوشته

me

این چالشه به نظرم باحال بود انجامش دادم :» اگه شما دوست داشتین حتما انجامش بدین. ذوق میکنم- اهم

می‌دونم قراره چه فکری کنید اینکه با چه اعتماد یه نفسی سه بیوک رو زدم- خودمم همینطور بچه ها. ولی خب از لحاظ دماغی و دهنی و فیسی و البته موهاش شبهشتم یکم :∆ ولی خب نه به زیبایی اون بانو- و خب من چشمام درشت تره~

...امکان نداره ساعت سه نصف شبه من بیدار بودم؟ نه نه نه...من باید تو خواب ناز میبودم این خودشه یه خوابه [موقعیت: وقتی که مرغی و ساعت ۱۲ خوابت میبرده]

وای امروز مزخرف ترین امتحان دنیا رو داشتم و انسان ومحیط زیست<<<<<و خب اخرین امتحانه خدایا نمخام شنبه برم مدرسه. حالا سوال اینه درس خوندم؟ معلومه که نه~

به جاش رفتم راجب اوسی خودت و دوستت ویدیو ساختم😔

اینو بگم اوریا اوسی من و خب دومین نفره- دلم میخاد ازش بگم ولی جوری که این چند وقت واقعا هیچ ایده نداشتم^^ عصبی و غمگین

عا اینو اضافه کنم همه ارت هایی که تو ویدیو بود غیر اونی که مال اوریا بالا سمت راست بود بقیه همش مال اونه :« بعدم میگه : نی مین گید ارتیست نبستیم (نه من گاد ارتیست نیستم )

اصلا ناموسا !

الان شما ببین این لایین ارتی بود که من از رو بیس زدم ! یعنی بیس داشت:∆ بعد خب داشتم تفاشی میکردم و چون به مشکل برمیخوردم نقاشیو گرفت و یدور کشید اونم تو یه ساعت با انگشت و صفحه گوشی تو ویدیو کال :∆ خدایا الان شما نگا ناموسا حالا اون پشت موهاش رو فقط باید تیره تر می‌کرده چون خودشم گفت که چون با مامانش حرف زده حواسش پرت شد ولی بسسانطبتمبطمیتلتخفی

حقیقت کدومه؟ نیک بلاگفا vs نیک تلگرام

عکس بالایی که میبینید حقیقتا اون توسط سایت ساختش که- اره تصورش از منو خودش بود-قرار بو یه چالش بریم نت من یاریم نکرد- (من تخم مرغی ام اون هدفونیه- ای بابا)

و من خیلی رندوم برداشتم از اونو گذشتن لاک اسکرینم. اونمهمین کارو کرد و م در نهایت عکس بالا رو ساختم. واقعااا چیز خاصی نداره اما..نمدونم چرا انقدر خوشم میاد-

در حدی که گذاشتم پروف چنل تلگرامم- بحث تلگرام شد خدایا

ناموسا روم نمیشه جوری که با بچه های تلگرام رفتار میکنم باشما ام همینطوری باشم. خب البته اینجا واقعا افرادش سن پایین ان و خب ...حس عذاب وجدان*

برا همین باعث میشه اینطوری باشه که نیک تلگرام: عه این همون نیست که با کل ارتیستای دیجتال تلگرام دوسته دهن همه رو ساید-

نیک بلاگفا: هپی هپی هپی*

راستی سیزن دو اسکوید گیم رو دیدید؟! منظورتون چیه.... واقعا سیزن یک خیلیییی بهتر بود ولی خب‌. معرفی میکنم کراشم! وا منظورت چیه عزبزم تو فقط بیا زنم ش- خون دماغ*

یک تقویم برایم تصمیم گرفته.

و بلاخره امتحانات دی رسید. نفس رها کردن *

چقدر خوشحالم. چون مدرسه نمیری میری امتحتن میدی برمیگردیی این یعنی استراحت!!

ولی این چند روز دراما خیلی چرتی تو تلگرام پیش اومد که اون دگیرش شده بود. بیخیال مگه میشه اون درگیر بشه من نه؟ و برای همینه که نبودم-

یعنی چی اون انقدر اروم و مظلوم و گوگولیه-؟؟ واقعا یعنی چی. درکل اینطوریه که شما فکر میکنید چقدر فرد سردی و یا فلان ولی خیلی بامز- :» مثلا اهنگ نوشت برای دیس فردی که باهاش دراما داشتی-

راستیی!! سرفه *میزارم تقویم برام تصمیم بگیره و کریسمس تان مبارک ~(اشاره به میم های جدیدی که اومده*)

و در اخر

سونیک سه اومد:))) البته با کیفتیت پرده ای- سرفه*

ولی چقدر منتظر بودم و خدایی با اینکه خیلی با داستان اصلی این بخش از سونیک فرق داشت ولی خدایی عالی بود:)) و انقدر که الان میخام بازن بیینم!! یعنی شما ناموسا شدو رو نگا الله اکبر!!

برید ببینید‌ افرین~

BD

باید بگم...که

امروز تولد اون بود . اره ۱ دی و ما چند سالی هست که باهم تولد میگیریم. و من امیدوارم این تولد بهترین تولدش بوده باشه

واقعا اینکه یه فرد مجازی یه فرد مهم باشه برات خیلی سخته..مثلا میخواستم بهترین تولدت رو براش بگیرم ولی احساس میکنم بدترین ش-هق

عا راستی با بچه ها این ارت کلب رو رفتیم که بنظرم بامزه و خنده داره-بین یه مشت گاد ارتیست چیکار میکنم ناموسا-

ولی خب میخان براش یه کادو حسابی پست کنم!! و در اخر هم..اگه تونستم براش از شعو و ایسو نقاشی میکنم!

ok but...she:)

اون دیشب بخاطرم که گفتم بیا بیدار بمونیم ولی خودم مثل مرغا خوابم برده بیدار مونده و بعد که ساعت ۳ بلند شدم بیداره و چون قرار بود از ساعت ۳ به بعد تنها باشم و نخوابم بیدار موند. کلی باهام حرف زد و باهم سناریو ساختیم و بعد نقش اوسی‌هامونو بازی کردیم و من یه عالمه ویدیو مسیج مسخره از خودم گرفتم و اون همش بهم میگفت که چقدر خوشگلم با اینکه خودش بشدت زیبا تره :) و بعد باید بگم

ویساش>>>>>>>

انگلیسی و ژاپنی حرف زدنش>>>>>>>

و جوری که میتونه صدای کرکترای مختلف رو در بیاره >>>>>>>>

و بعد قبول کرد که باهم از آیسو و شعو رول بریم ! ولی خب اون یه موجود بامزه خوابش برده بود و وقتی زنگ زدم تا ببینم کجاست صداش خیلی بامزه بود :>

باید بگم واقعا اون:)

احتمالا نمدونه من اینجا دارم ازش نام میبرم-

چرا سوبا؟ معما این است !

احساس میکنم کلی کار باید انجام بدم.

ولی اینا به کنار چطوری درس بخونم گریه ؟ چرا نمیتونم به برنامه ریزی درستی برسم خدایا....ولی امروز از نظرم روز جالبیه و فک کنم برسم به درس خوندن و نکته برداری . درس خوندن واقعا برای ادمایی که تو دوره مدرسه نیاز به درس خوندن ندارن واقعا عجیب غریبه...[یک سد ترسناک]

وای تو چند تا پست قبلی یجور فاز ساخت قالب گرفته بودم که زندگی عال- اخه بنی بشر یکی نیست بگه تازه داری وب میخونی این کارا چیه ؟ تهشم همین قالب ساده از نون خامه ایو گذاشتم ولی بنظرم بامزه اس..نیست؟

و در اخر سوال مهم! چرا سوبا ؟

چون از ظاهر نودل سوبا خوشم میادـ میدونم خیلی رندومه ولی از اسمای رندوم خوشم میاد:٬

وای الان اهنگ [i love the way you kiss me ] گوش میدم و اصلا بوسیدنی *

روز از نو بچه خواهر جدید از نو:»

داریم وارد سه شنبه میشیم

و باورم نمیشه که فردا (سه شنبه) بچه خواهرم له دنیا میاد:) گوجی و بوجی* یجورایی ذوق دارم...و یه جورایی نه! ولی...نظرم میاد خیلی بامزه باشه. امیدوارم به خوبی و خوشی به دنیا بیاد نینی کوچولوو

وای بلاخره مدارس اصفهان تعطیل شداا! اونم دو روز. نه ناموسا چطور میخواستن تعطیل نکن؟! اونم اصفهان با این هوای آلوده رو- ولی بچه هامون عالین زنگ میزدن همشون اعلام تعطیلی کردن- یکی از بچه هامون گفت بخاطر بچه پا قدم بچه خواهرته!

میدونم حرف عادیه ولی جالب بود. دوست صمیم داشت میگفت که سه شنبه یه زندگی به زندگی ها اضافه میشه‌‌... حرفش جالب بود؛)

جوری که کل این پست شد بچه خواهر جدید>>>>>>>>

یعنی چی مانهوا مورد علاقم دیر به دیر ترجمه میشه؟!

امروز یه روز عادی تو مدرسه بود ولی به مناسبت شهادت حضرت فاطمه شعله زرد دادن.[وی عاشق شعله زرده-]

بعدش اومدم و دیدم عه مانهوای مورد علاقم اپ داده

خدایی مانهوای من باید یه شرور واقعی باشم یا همون [I have to be a great villain] مانهوای بشدت عالیه

در عین بامزه بودنش بنظرم یه داستان کاما و از پسش تعیین شده داره و مانهواکا کاملا می‌دونه قراره چیکار کنه . باید اشاره کنم که کاپل داستان هم بشدت کیوت و باعث میشن که من عاشقشون باشم.باید به این نکته که ارت استایلش هم واقعا فوق‌العاده و از نظر من حرفیه اشاره داشت.

ولی واقعا خیلی زور میگه چون شونن آی عه و بیشترین نگاهش رو داستانه و اصلا اسمات نداره معروف نیست. تف

html|CSS

امروز روز تخصصی بود

معلم قرار بود امتحان بگیره که بعد به دلایلی انداخت دو هفته بعد و گفت که همه مطالب رو باهم میگیره . میدونم به نظر بد میاد اما گفت که پروژه مانند میگیره و این عالیه.احساس میکنم این بخاطر قدم برادر دوستمه که امروز به دنیا اومده بود :>

کل روز رو مشغول درست کردن سایت صفحه وب بودیم . اره من و هم گروهیم برخلاف بقیه که کافه و رستوران خارجی بودن سایت یه رستوران سنتی رو درست کردیمو اسمشو گذاشتیم خان بابا و بعدشم یه اهنگ مشت داشی روش گذاشتیم

سایت سازی و درکل وب واقعا خیلی باحاله ‍‍‍‍‍‍.

حالا ام میتونم قالب وبلاگو تغییر بدم چون این قالب بنظرم خیلی تکراریه- خوبیش اینکه حداقل خودم میتونم از کداش سر در بیارم.احتمالا شب یا فردا بشینم پاش! البته یادم باشه اولیتم درس خونده (واقعا نخونم خودمو میکشم!)

دلم میخواد یه مانهوا یا انیمه یا حتی فیلم میخاد اما نمدونم چی..